
«محمدرضا» فوتبالیست بود و تهتغاری خانواده و نورچشمی پدر و مادر و خواهر و برادرش. بهخصوص که سنگصبور و رفیق پدرش هم بود. از قضای روزگار اسفند ۱۴۰۳ پای محمدرضای فوتبالیست حین بازی دچاری پارگی رباط صلیبی شد و باید پای او را عمل میکردند. بهخاطر همین عمل نسبتاً کمخطر، دل تو دل مادرش نبود و همهاش گریه میکرد. حالا قرار بود پای محمدرضا را عمل کنند. مادر محمدرضا حتی طاقت نداشت که پسرش را روی ویلچر ببیند و کمتر از یک ماه از این عمل نگذشته بود که مادر محمدرضا، باید برای دیدن نورچشمیاش به قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) میرفت. و در عجبیم از صبوری این مادر، مادری که مثل حضرت امالبنین(س) در یک شب پسرانش را از دست داد. مادری که وقتی پسرانش شهید شدند، اطرافیان میگفتند: خدا به داد دل مادرشان برسد؛ او تحمل یک عمل جراحی خیلی معمولی را نداشت و حالا چطور میتواند داغ پسرانش را تحمل کند؟!قصه زندگی «محمدرضا و علیرضا نادرخمسه» از این قرار است که این دو برادر ۱۶ سال باهم اختلاف سنی داشتند؛ اما از رفاقت برای همدیگر چیزی کم نمیگذاشتند. علاقه علیرضا به برادر کوچکترش به قدری بود که حتی موقع تولد، اسم محمدرضا را هم خودش انتخاب کرد و تا وقتی که محمدرضا بزرگ شود، هم تکیهگاهش بود و هم رفیقش؛ او حتی به پدرش میگفت: «اجازه بده پولتوجیبی محمدرضا را من بدهم.»این علاقه، دو برادر را به جایی رساند که شب ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ باهم شهید شدند؛ دقیقاً در شبی که پدر و مادر برای مراسم بلهبرون اقوام در ایام عید غدیرخم از تهران به قزوین رفته بودند و فقط محمدرضا و علیرضا در خانه بودند؛ آن هم بهاین دلیل که محمدرضا وضعیت جسمیاش طوری نبود که بتواند به مهمانی برود و علیرضا هم ماند در کنار برادرش. و اما بالاخره شهادت این دو برادر در خانهشان؛ خانهای که با تمام سختیهای روزگار همه روزهایش پر از آرامش و لبخند بود و همین خانه را رژیم صهیونیستی ویران کرد؛ با تمام خاطراتش و حتی آلبوم عکسهایی از کودکی علیرضا و محمدرضا؛ و امروز «مریم» تنها دختر خانواده، در کنار پدر و مادرش ایستاده که هم دلخوشی آنها باشد و هم سنگصبورشان.
نکته جالب از محمدرضا این است که وقتی عکس را او میبینی، انگار یک جوان ۲۱ ـ ۲۰ ساله است اما او فقط ۱۷ سال داشت و دانشآموز کلاس یازدهم بود که در رشته حسابداری درس میخواند؛ دانشآموزی که به گفته خواهرش درسهایش را بدون کمک کسی میخواند و همیشه هم شاگرد اول کلاس بود. او ۲۱ خرداد آخرین امتحانش را داد؛ ۲۳ خرداد به شهادت رسید و حتی کارنامهاش را ندید.مدیر مدرسه محمدرضا هم درباره انگیزه او برای درسخواندن و ادامه دادن فوتبال میگفت: «روزی که محمدرضا آمد ثبتنام کند، گفته بود که ۳ روز در هفته باید برای تمرین فوتبال یک ساعت زودتر از مدرسه خارج شود؛ در ابتدا مخالفت کردم اما بعد از اصرار محمدرضا، او قول داد که درسش در اولویت باشد؛ او خوب هم به قولش عمل میکند. محمدرضا ۱۴ خرداد بهخاطر عمل پایش، نتوانست در امتحان شرکت کند. با اینکه امتحانش را غیبت داشت، باز هم نفر دوم کلاسشان بود

و اگر بخواهیم از علیرضا بگوییم. او ۳۲ ساله بود و مهندس کامپیوتر در صنایع دریایی؛ پدر و مادرش آرزو داشتند او را در رخت دامادی ببینند اما انگار سرنوشتش طوری دیگر رقم خورد و این آرزو برای همیشه به دل پدر و مادر و تنها خواهرش ماند. برای هر کسی هر کاری میتوانست انجام میداد. گاهی مادرش را سوار ماشین میکرد و میرفتند بهشت زهرا سر مزار مادربزرگش در قطعه ۱۵ و خودش میرفت قطعه شهدا. در دوره کرونا داییاش مبتلا به ویروس کرونا شده بود، علیرضا از سرکار که برمیگشت، میرفت به دایی آبمیوه و داروهایش را میداد. همه این کارها باعث شده بود که نورچشمی خانواده و فامیل باشد. وقتی هم که علیرضا شهید شد، سربازی که با علیرضا کار میکرد، با گریه برای مادر شهید از خوبیهای علیرضا تعریف میکرد و میگفت: «علیرضا همیشه سهمیه غذا و خوراکیهایش را به من میداد و خودش تا ساعت ۴ گرسنه میماند و میگفت شما سربازید و در تهران غریب هستید؛ من میروم خانه ناهار میخورم. با اینکه زیردستش کار میکردم، همیشه با احترام با من برخورد میکرد.»و در ادامه روایت مریمخانم از شبی که برای همیشه برادرانش را از دست داد. شبی که قرار بود او هم به خانه پدریاش در شهرک شهید چمران برود اما علیرضا میگوید: «امشب به خانهمان نیا! بماند برای روز شنبه.» و این طور رقم میخورد که مریم زنده بماند. مریمی که در طول ۱۲ سالی که ازدواج کرده بود، هفتهای ۳ ـ ۴ بار به خانه پدرش میرفت و اتفاقاً شب ۲۳ خرداد هم مادرش به مریم گفته بود، پیش برادرانت برو و آنها را تنها نگذار.
