حجت‌الاسلام‌والمسلمین احد اقدسی و فرزندانش از جمله شهدای حمله موشکی رژیم صهیونیستی به تهران هستند که بخاطر آرامش مادر خانواده، پیکر مطهر آنها در جوار امام رئوف آرام گرفت.جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اسرائیل به خاک وطن‌مان، شهدای بیشماری داشت که نه‌تنها شامل سرداران و دانشمندان می‌شد، بلکه از قشر ورزش و رسانه نیز شهید داشتیم و همچنین کودکانی که در کنار پدر و مادر خود برای همیشه دارفانی را وداع گفتند و به جمع فرشتگان آسمانی پیوستند. 
در جمع این شهدا، ۱۲ شهید طلبه هم در کنار خانواده خود به خون غلطیدند که از جمله آنها می‌توان به حجت‌الاسلام‌والمسلمین احد اقدسی و دو فرزندش، محدثه ۱۳ ساله و محمدرضا ۱۰ ساله اشاره کرد. این پدر و دو فرزند‌ در نخستین حمله موشکی اسرائیل به ساختمان شهید چمران آسمانی شدند.
پیکر مطهر ۳ شهید خانواده اقدسی پس از تشییع جنازه در شهر درگز و سپس مشهد، دوم تیرماه در رواق حضرت زهرا(س) حرم مطهر رضوی آرام گرفت و این بهانه‌ای شد تا در آستانه چهلمین روز شهادت این گلگون‌کفنان با تنها بازمانده آن خانواده، زهرا مصباح همسر و مادر شهدا، گفت‌وگویی انجام دهیم که مشروح آن از نظرتان می‌گذرد.

ساعات قبل آن اتفاق را با چه خاطره‌ای در کنار آنها گذراندید؟
چون عیدغدیر را در پیش داشتیم ساعاتی قبل حمله اسرائیل یعنی عصر روز پنج‌شنبه با همسرم و بچه‌ها بازار رفتیم و برای دختر و پسرم خرید روز عید کردیم و به مناسبت دهه ولایت یک موکبی برپا بود که بستنی می‌داد. چون من علائم سرماخوردگی داشتم، به همسرم گفتم: اگر بستنی بخورم امکان دارد حالم بدتر شود، لذا او و دو فرزندم بستنی خوردند و برای نماز شب سه‌نفری به مسجد رفتند و من هم منزل بازگشتم تا شام بپزم. خوراک کرفس پختم، وقتی از مسجد برگشتند، شام خوردیم و آن شب بیماری‌ام شدّت گرفت و بدنم خیلی درد می‌کرد، یک مسکن خوردم و به خانواده گفتم: من امشب حالم خوب نیست، می‌روم بخوابم.

رفتید خوابیدید و شام آخرین حضور شما در کنار خانواده بود؟
دقیقا. من شب‌ها عادت داشتم به اتاق بچه‌ها سر بزنم که از روی تخت نیافتاده باشند یا حواسم به سرما و گرمای اتاق‌شان بود. آن شب از تشنگی بیدار شدم و بدون اینکه برق را روشن کنم به آشپزخانه رفتم و بعد رفع عطش به اتاق برگشتم و مجدد خوابیدم و برخلاف هر شب، به اتاق بچه‌ها نرفتم و آخرین دیدار من و بچه‌ها یا همسرم همان سفره شام بود.

همسرم عادت داشت که اول وقت نماز صبح بیدار باشد و آن روز هم قطعا بیدار بوده، ولی من تصوری از همسرم بعد شام ندارم و بخاطر خوردن قرص مسکن در خواب عمیق بودم؛ با صدای انفجار مهیب از خواب بیدار شدم.آن اتفاق آنقدر سریع انجام شد که من امکان هیچ عکس‌العملی نداشتم. در کسری از ثانیه تمام اتاق بهم پیچید و من به گوشه‌ای از اتاق پرت شدم که آن گوشه اتاق سالم مانده و آوار بر روی من نریخت.با فروریختن ساختمان من در اتاق حبس شدم و هر چه آنها را صدا زدم دریغ از اینکه از آنها صدایی بشنوم. 
اتاق بچه‌ها کنار اتاقی بود که من خوابیده بودم؛ بعد نجات، از پنجره اتاق‌شان هر چه آنها را صدا زدم، ولی چیزی نشنیدم‌ بعد دو روز پیکر همسر و فرزندانم از زیر آوار بیرون کشیده شد‌پیکر همسرم را دیدم در وضعیت خوبی قرار نداشت، برای همین اصرار به دیدن پیکر فرزندانم نکردم و پیکر آنها از روی دی ان ای شناسایی شد.مادر تمام زندگی‌ و دغدغه‌اش فرزندانش هستند. من همیشه برای عاقبت‌بخیری خانواده‌ام دعا می‌کردم مخصوصا وقتی تهران رفتیم. 
آزادی پوشش در آنجا خیلی برای من و همسرم نگران‌کننده بود و هر وقت‌ می‌خواستند او را به شهری اعزام کنند، ما هر جایی را به غیر تهران انتخاب می‌کردیم و یک‌وسال و نیم پیش حضورمان در این شهر به انتخاب خودمان نبود و از این جهت دعاهای من برای عاقبت‌بخیری خانواده‌ام پررنگ‌تر شد و نتیجه دعاهایم شد شهادت آنها در شهری که همیشه از فرهنگ و سبک زندگی مردم آنجا ترس و واهمه داشتم.
دختر و پسرم هر چه از دستورات دینی آموخته بودند، با زبان کودکانه به یکدیگر متذکّر می‌شدند و محمدرضا با اینکه ۱۰ سال بیشتر سن داشت ولی سعی می‌کرد به زنان بدحجاب تُو خیابان نگاه نکند و همیشه ناراحت بود با وجود تمام تلاشش این امر ممکن نبود، چرا که تعداد بدحجاب‌ها در پایتخت زیاد است، مخصوصا دقایقی قبل از آن اتفاق که رفته بودیم بازار خرید کنیم